تبليغاتX
گورخر بالدار
 

دوست داشتن ....

 

مهربانتر از دوست داشتن چيست؟ دوست داشتنِ مهربانان

 

چه واژه زيباييست ، واژه اي كه از محبت،مهر،مهرباني و عشق بنا شده

 

دوست.... آدم را ياد دوستاني مي اندازد كه هميشه در كنار انسان ميمانند

 

با اين همه به فكر فرو ميروم كه چه قدر ميتوانيم دوست داشته باشيم...؟

 

به يك كودك معصوم مينگرم ،وقتي كه از او ميپرسم كه يكنفر را چه قدر دوست دارد؟!

 

و ميگويد دوتا...چه زيبا... تا دو ميداند و بيشترين عدد را ميگويد

 

كمي بزرگتر ميشود: سه تا و ....

 

به اين مي انديشم نهايت يك كودك معصوم  بيگناه اين است

 

 كه دوست داشتن را تا عدد ده ميداند

 

چرا؟چون ده انگشت در دستان اوست

 

آيا اگر دستان ما انسان ها بيش از ده انگشت داشت

 

چه تفاوتي در دوست داشتن كودك ها بود...؟

 

سپس اين كودك معصوم بزرگ ميشود

 

 دوست داشتن او بيشتر و معصوميتش كمتر....

 

نميدانم وقتي كسي را ميگوييم خيلي دوستت داريم يعني چه؟!

 

شايد وقتي بزرگ ميشود معناي دوست داشتن برايش تغيير ميكند

 

ونگرش آن عوض ميشود

 

اما همه ميدانيم دنياي كودك و دوست داشتنش

 

 از همه دوست داشتن ها مهربان تر،معصوم تر و زيبا تر است

 

راستي نگاهم به پا هايم افتاد،ده انگشت هم در پايم است....

 

آيا انگشتان پا باعث ميشود كودك تا بيست را بداند؟

 

 يا اينكه نمره منفي براي انگشتان دست است؟

 

 در كودكي ،بر روی زانوانش راه میرود

 

سپس برميخيزد و راه ميرود،اين قدم ها باعث شد به دنياي بي مهري وارد شود

 

نميدانم،گيج شده ام

.

.

.

 قلب ميتپد ، انگشتان پا قدم برميدارد

انگشتان دست در انگشتان دست ديگرش قفل ميشود و به سوي آسمان دراز مي شود

 شايد دوست داشتن معنا شود

 

انسان هاي بي دست و پا چه كنند؟

 

انسان بي روح ،حق دوست داشتن ندارند.....؟

 

شايد بگوييم كه يك كودك دوست داشتنش زيباست

 

اما دوست داشتني زيباست كه در دنياي  تاريك زيباست

 

آري . شايد كمي اين باشد

 

به ياد مي آورم كه وقتي انسان ها بزرگ ميشوند و عاشق ميشوند

 

ميگويند اي كاش ميشد به دنياي كودكي بازگردم

 

دوست داشتن....واژه ناشناخته ايست 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

نقاشی شنبه پانزدهم تیر 1387 1:55
 

سرآغاز را نميدانم با چه واژه اي  شروع كنم

 

ولي خوب ميدانم شب دلش گرفته و سياه تر از هميشه است

 

باران هم كه مدت هاست نباريده و اشك هاي عشاق ديگر پنهان نمي ماند

 

وقتي دل شب گرفته ،ستاره ها نوري ندارند و عشاق، ستاره اي

 

با واژه نميتوان شروع كرد.

 

 بگذاريد آغاز را نقاشي كنم و رنگِ طبيعت را تغيير دهم

 

به خورشيد رنگ سبز هديه مي كنم

 

تا معناي واقعي زندگي را به خود آن ببخشم نه معناي جدايي را

 

برگ درختان را سپيد ،كه هنگام باريدن برف سپيد

 

همرنگ باشند و دورنگي در ميان نباشد

 

 و آب را آبيتر از هميشه تا آرامش آن جاودانگي باشد

 

 رنگي ميسازم به نام مهرباني و دل را به رنگ مهرباني ميزنم

 

تا اين دل هاي سياهِ سنگدل مهربان شوند

 

انسان ها را هر كدام به يك رنگ ميزنم.

 

چون فرقي ندارد وقتي دل ها رنگ مهرباني دارند

 

نفرت را نخواهم كشيد، دوستي را سبزتر و عشق را سرختر از قبل ميكشم

 

و خدا مثل هميشه زيبا و جاويدان در نقاشي هاي من

 

بگذار از آرزو هايم برايت بگويم

 

دوست دارم بعد ظهر هايم باراني باشد

 

 شبهايم آبي و پر ستاره و خورشيدم سبز رنگ

 

رودخانه پر آب باشد و ماهي ها بازي كنند 

 

اما چه باراني ؟ چه ستاره اي ،چه سبزي و چه رودخانه اي؟...

 

 وقتي دل آسمان گرفته و گريه نمي كند ...

 

آغاز را نميدانم چيست... اما ميدانم پايانش مرگ نيست

 

وهمين  تنها  دلخوشي زندگي من است

 

زندگي بي باران، بي ستاره ، زرد و خشك

 

اما هميشه واژه هست،واژه ماييم .نه كلام ما.

 

ما روحيم اما پر گناه و كلام  ما:دروغ هاي پي در پي

 

واژه اي كه ميتوان بلند فرياد زد و گفت:اي خدا دوستت دارم!!

 

كسي نيست به ما انسان ها  بگويد:

 

چه قدر خدا را دوست داريم و چه قدر خدا را ميشناسيم

 

كه اينطور بلند فرياد ميزنيم دوستش داريم

 

و وقتي به فكر فرو ميرويم ...

 

ميفهميم كه در اصل خدا را نميشناسيم.حتي خودمان را

 

اما با اين همه آسمان به رنگ آبيست  زندگي زيباست و خدا هست....

  

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 11:56
 

كوچ پرندگان مسافر شروع شده! از زميني كه آلودگي  در آن فوران ميزند

 

مثل امواج دريا.امواج دريايي كه به جاي آب

 

آبي كه حيات بخش است و زلال ... نفت و سياهي  را در دل خود جاي داده.

 

و به جاي خاك پاكي كه بوسيدن آن بر من واجب است ........مردمان طلا  ميخواهند..!

 

نان و پنير و كسي كه حتي همان را ندارد. به سراغ  غذاي ديگران نميروم.

 

به سراغ مهرباني مادري ميروم كه هميشه نگران فرزندش بوده....

 

عشق.... حرف خنده داري زدم نه؟؟؟ من كه از خنده روده بُر شدم

 

وقتي كه نفرت بين آدم هاست، براي خاكي كه طلا  شده

 

وآبي كه زلالي خود را از دست داده و سياه شده

 

ميبيني؟!ميخواستم از كوچ پرنده ها  صحبت كنم. به كجا رفتم!

 

اما نميدانم چرا پرنده من بال هايش را چيده اند.

 

چه كسي و كي؟ نميدانم!

 

شايد اين كلام آخر باشد،شايد پيام اول ....!!!

 

اما ميدانم كه مردماني هستند كه ميدانند خاك و آب چيست.

 

بوي خوش باران چيست؟هنوز ميدانم كسي هست كه منجي باشد....

 

پرنده ها پرواز كردند از سرزمين ها گذشتند

 

اما مكان امني براي زندگي نيست. هنوز جايي براي ساختن لانه نيست.

 

ميگويند آنفولانزا مرغي زياد شده  دوباره ...... نكنه مريض شم!!!

 

نميدانم اين روح هاي مريض چرا فقط به فكر جسم مريض هستند.

 

خودم بدتر از همه.

 

جنگل!!!!!براي پرنده؟ دلم خوشه ها!جنگلي كه شده ...... جاي پرنده ديگر نيست

 

نميدانم درخت هاي بلند و چوبي چرا همه از نوع آجر شدند. اكسيژن كجاست؟؟؟؟

 

آن بالا  تو آسمون؟؟؟آنجا كه هواپيماهاي نظامي پره .

 

اكسيژن نمبينم.همه چيز را از دست دادم. شما را نميدانم.

 

خدايا  اميد ما انسان ها فقط تويي. اميدت را در دل ماناميد نكن.

 

 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

سال نو مبارک سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 8:53
 

سبزي برگ ها  به درخت حياتي تازه بخشيده.رودخانه باز پر آب شده. اما باران نباريده!

 

بهار آمد. بهاري پر از سبزي و تازگي و جاودانگي. شايد نشانه آمدن يك ظهور است....

 

ظهوري سبز.آسماني آبي. سرزميني پر از خون... دل هايي سياه و يك تولد لازم است

 

تولدي دوباره در كهكشان. كهكشاني پر ستاره.

 

ستاره هايي كه ميدرخشند . و رازي نهفته در سينه دارند.

 

شب هايي پر از خاطرات تنهايي... و ستارگاني كه همدرد و همدل من شده اند

 

هوا ابري است. جا نمازي باز است .چشماني خيس است

 

تسبيح دور دستها ميچرخد مانند زمين به دور خورشيد

 

خورشيد پاك  و زمين پر گناه... دستاني آلوده به گناه و تسبيحي پاك

 

ذكري زيبا با دهاني كثيف....

 

همه حكايت از خداي مهرباني دارد....

 

شرمساريِِ بنده خلق شده و بزرگي خدا

 

باران ميبارد.اشك ها پنهان ميشوند. پرونده هاي سياه دل شسته ميشوند

 

بهاري ديگر آغاز مي شود. زندگي  دوباره شروع ميشود....

 

پر از تكرار  است..... اما  تكرار هميشه  خسته كننده نيست

 

تكرار  حرف هاي هميشگي در برابر خداي مهربان ....

 

قطره باران  لبم را  تر مي كند. و سردي قطره ها  به صورتم شادي  دوباره مي دهد

 

باران ميبارد.......ظهور نزديك است

 

ظهور من! ظهور من در شادي ها.بايد غم ها بميرند. غم ها را شكست خواهم داد

 

 با هر قطره باران غم و كينه را در دلم پاك خواهم كرد

 

و دل را براي ظهور آماده  ميكنم ............

 

سري بالا ميكنم ستاره ها نيستند...خورشيد به من لبخند ميزند

         

 

baran

 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

زندگی... چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 19:46

 

تاريك است. پر از تكرار ، پر از دردُ آهُ ناله

 

شبي شوم و سياهي پا برجا

 

ستاره اي نيست حتي در دل كوير،ماه نوري ندارد،آسمان رو برگردانده

 

مردمان شهر اين ديار ،در تاريكي  و ظلمت غرق شده اند

 

خورشيد گرما ندارد و فقط روشنايي مي دهد

 

روشنايي كه هيچ تاثيري روي اين خاك ندارد

 

 وسرما،از سرد بودن خود متنفراست كه چرا بايد سهم تاريكي ها باشد

 

خود بجنگ ظلمت مي رود. تاريكي و ظلمت با سرمايي سرد

 

آه،سرما بارها شكست مي خورد و مي ميرد و يخ مي زند ،نفسي ديگر باقي نمانده

 

اما هنوز سرما مي جنگد با تمام قدرت خود با تاريكي ها

 

جاني ديگر نمانده،قدرتي نمانده،گل سرخ از حيات خويش كم كم ناميد ميشود

 

ستاره هاي بي وفا ياري نكردند دل را،آتش پر حرارات پر شده از دورنگي

 

سرما هنوز مي جنگد ،خورشيد بي شرم و حيا هنوز در آسمان است

 

اما گرما نمي دهد،سرما تك و تنهاست ،برگ ها هم ريخته اند

 

آه خداي من،چه قدر بي وفايي و تنهايي آه .....

 

 !!!!

 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

امتحان جمعه شانزدهم آذر 1386 23:2
 

 

باز هم زمان خواندن كتاب ها فرا رسيده است.

 

كتاب هايي كه گاه گاهي به سراغشان ميروم!

 

باز هم امتحانُ امتحان.... و اما يك امتحان،

 

امتحاني آشنا با معلمي مهربان.بسیار سخت

 

امتحان زندگي.

 

چه كسي در اين امتحان سربلند مي شود و نمره قبولي را مي گيرد؟

 

امتحاني بسيار سخت.نه كاغذي نه قلمي

 

امتحاني با دل،دلي كه پر از خاطرات است و هنوز فضاهاي خالي بسيار...

 

زمان كم است و فضا هاي خالي بسيار

 

هوا تاريك شده،طاقتي دگر نمانده،آيا زمان به اندازه كافي برايم مانده؟!

 

به كتاب مينگرم و نگاهي به خود در آيينه

 

آيينه صاف و زيبا به من ميگويد راز هاي ناگفته را

 

از شنيدن اين رازها شرمسار ميشوم   سر به پايين فرود مي آورم

 

كتاب را مينگرم.پر از واژه هايي است،واژه هايي كه سخن ها دارند

 

و بايد خوانده شوند توسط من.افسوس و صد افسوس كه دير كتاب را ديدم

 

يادش به خير كتاب دوران دبستان

 

بابا آب داد.بابا نان داد. آن مرد آمد.باران ميبارد.

 

چرا مدتهاست باران نميبارد.آن مرد كجاست؟

 

آبي مينوشم....نگاهي به آسمان.... و دستي به دعا براي سربلندي

 

رودخانه هنوزپر آب است.

 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

کلبه من... شنبه بیست و ششم آبان 1386 23:12

                                                    

                                                                                                                    

 

خانه اي دارم در دل جهنم،قصري پر شكوه و زيبا،ساخته شده از آتش.

 

 كه تو در اوج سرماي زمستان ،حسرت در كنار آن بودن را داري...

 

بدان كه من خانه اي بزرگ و با عظمت دارم از آن.

 

هر اتاق آن پر از خاطره است.خاطرات از روز هاي گذشته .

 

روزهاي پر از دو رنگي ،غم،گناه و هوس

 

روزهايي كه غرق در گناه بودم و خداي مهربان را فراموش كردم......

 

يكي از اتاق هاي قصر جهنمي من،يادگار دوران جواني ام است

 

آن همه يادگاري ها و عكس ها ميسوزند،

 

و مرا به حال خود تنها مي گذارند.

 

 فقط چهره هزار رنگ من باقي مانده...

 

هر خاطره و هر عكسي نشانه دوستي بود كه من را تنها گذاشت

 

 و من ماندمُ چهره هزار رنگ خودم به همراه قصر زيبايم.

 

كلبه آتشين من درب هايش باز است،راه باز....

 

اما به پاي من قفل است.

 

شيطان لعنت شده،قفل هايي به پاي من بسته....

 

و يادش به خير كه خدا راهنماييم ميكرد...

 

میدانم که هنوز فراموش نشده ام نزد خدا...

 

همچنان پر حرارت،همچنان گرم

 

ياد زمستان به خير.....

 

خدايا نجاتم بده...........

 

                                                                                                                    

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

ستاره پنجشنبه سوم آبان 1386 20:33

 

   1                                                                                   

 

يكي مي گه پرنده هاي قفسي عادت دارند به بي كسي

 

اما آن پرنده آزاد ....

 

 كه فقط حكم عشق بر بال هايش خورده از همه بي كستر نيست؟؟؟

 

ستاره ها تو آسمون،خورشيد تو آسمون،ماه پرنده تو آسمون...

 

خوشا به حال آن ها...

 

آه آه  چرا اين زنجير به پاي من قفل شده..... من ميخواهم پرواز كنم...

 

خوشا دريا خوشا رنگ آبي،خوشا امواج، خوشا فرياد دريا....

 

خوش به حال آسمان روزي گريه مي كند،با گريه اش دلي شاد ميكند....

 

باز اشك آسمان به سوي آسمان ميرود ......

 

 و باز دست انساني باز و آغوش قطره هاي باران....

 

ستاره هاي آسمان،رنگ زلال آب و پيدا شدن ماه عاشق در آب....

 

شبي تاريك و سياه   پر از زيبايي شد با ستاره ها....

 

روز زشت و پر گناه شد پر از مهر و صفا با خورشيدي زيبا....

 

دريايي پر رمز و راز و قايق هايي تنها درآن  و مرگ...

 

 اما چشماني پر از اميد در ساحل... وخداي مهربان...

 

كويري ساكت ،همراه باد هايي از شرق...

 

و انساني تنها در اين كوير آرام آرام به زير شن ها ميرود.....

 

اما نه فرياد... نه تمنا...

 

فقط چشماني باز به سمت آسمان در جستجوي يك ستاره....

 

خاك بالاتر مي آيد...... در فكرانسان:

 

چه مي شد ستاره اي از اين آسمان براي من ميشد؟؟؟

 

خاك  خاك . انسان  خود آمده   بود سمت كوير.  

 

 از  همه نامردمي ها و  دل شكستن ها ....

 

و خاك  به  خاك ميپيوندد.... شب شده است. و فقط سري بيرون از خاك است....

 

ستاره ها لبخند ميزنند ..... خاك خاك خاك خاك......پرنده آزاد شد....

 

                                                                                                    2

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

پاييز شنبه سی و یکم شهریور 1386 15:16

 

 

و تابستان با همه خاطراتش رفت. امروز آخرين روز  زندگي گل هاي زيباست

 

فردا گل ها يكي يكي از كنار ما مي روند

.

برگ هاي سبز جاي خود را به برگ هاي رنگارنگ ميدهند. به رنگ هاي گرم

 

 چون: قرمز،زرد،نارنجي

 

كم كم صداي خش خش برگ ها زير پاي عابران را ميشنويم

 

 

 عمر برگ ها به پايان ميرسد پس 

 

از شنيدن و لذت بردن يك عابر از شنيدن صداي له شدن يك برگ خشكيده

 

و زندگي پايان ميپذيرد و رنگِ مرگِ طبيعت، چهره خود را  نشان ميدهد.

 

گل ها مي ميرند برگ ها ميريزند. سايه  برگ درختان براي رهگذران خسته 

 

و مسافر ديگرميرود.و تنه درخت هنوز وفاداري خود را ثابت ميكند.

 

در رود خانه آب هست و برگ هاي ريخته شده در آب جا به جا ميشوند  

 

وآنها را  با خود به جاي ديگر مي برد. همه چيز ميميرد.....

 

حال در مرگ همه هستي  پاييزها به دنيا مي آيند و پا به اين خاک ميگذارند

 

 از بهشتي زيبا به اين زمين از بازيهاي كودكانه بهشت به بازيهاي زميني.

 

از ميوه هاي بهشتي به ميوه هاي اين زمين خاكي .....

 

چرا؟؟؟؟

 

چرا بايد  بچه هاي پاييز در مرگ طبيعت به دنيا بيايند؟

 

چرا روزگار اينگونه تقدير را  نوشت...

 

چرا هاي بسياري است.....

 

هيچ نميتوان گفت. حتي بايد شكر كرد چون نعمت بزرگي حاصل  شده

 

شايد خداي مهربان ميخواهد بگويد شما در نااميدي، بسي اميد ديگرانيد

 

من شايد بچه هاي پاييز را ميشناسم!

 

بچه هايي كه

 

عاشق غروب خورشيد

 

عاشق رنگ سبز و آبي و بيشتر ازآن تركيب رنگ ها

 

عاشق شادي ولي در حسرت شادي و

 

عاشق خنده هاي ديگران و ديوانه ي خنده هاي يك كودك 1 ساله

 

آدم هايي  پر از ناراحتي و غم اما با ظاهري شاد

 

 

بچه هاي پاييز بياييد به همه ثابت كنيم كه خدا ما را آفريده

 

 تا لبخند را از لبهاي انسان ها هنگام

 

مرگ طبيعت بازگردانيم و دل ها را شاد كنيم.....

 

با اينكه خودتان در فكر اين كه چرا هنگام مرگ به دنيا آمديد

 

زماني كه حتي طبيعت هنگام تولد تو فرياد ميزد اي فرزند پاييز به دنيا نيا

 

كه من نيستم تو را در آغوش خود بگيرم و تو هميشه تنها خواهي ماند.....

 

اما اي بچه هاي پاييز درود برهمه شما شما ها آمديد تا به انسان ها بگوييد

 

كه خداانسان ها  را فراموش نكرده

 

شعار ما: مرگ زيباست هنگام تنهايي

 

نوشته شده توسط يك پاييزي

 

 

 

 

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |

سه شنبه ششم شهریور 1386 15:46
 

بوی عشق می آید

 

 

نیمه شعبان

 

این عید بزرگ شیعیان بر شماعاشقان مبارک باد

  

 

entezar

نوشته شده توسط گورخر بالدار  | لینک ثابت |